بارانی

سکوت مبهم
نویسنده : یاشار - ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠

بازهم ساکت ومبهم

باوعده هایش استرس واضطراب ازتن رنجورم پاک می شـد

ولی باز هم بدون هیچ حرفی برای گفتن 

میخواستم هرچه ناخالصی هست دور بریزم ولی ..........

انگار دوست دارد که همواره چشم انتظارباشم

انگار نه انگار اتفاقی اقتاده ابود .....................

هفته ها با لشکرتردیدوچرا های بیشمار نبرد کردم

ولی ناتوان شدم وخودرادربستربیماری یافتم

به آخر جاده رسیده بودم وآنسوی جاده هیچی نمایان نبود

 همه جا را مـه غلیظ فراگرفته بــــــــود

فانوس به دست ازراه رسید

هرچندنور چراغ فانوس اش کم سوبود

ولی میشدجاده رااندکی دید

آنسوی جاده را اگرچه یارای نوردادن نبود ولی....

برای عبور از عرض حاده مبهم حداقل کفاف میـکرد

گفت باتوام تنهایت نمی گذارم  دراین خلـــــــوت

خود دراین باریـکه گم بشـــــوی و ازبین بروی

این دل چه ساده لوح و زود باوربود

گرچه مـی دانست نمی تواند همراهــی کندیارای کمک ندارد 

عشق به همراه دروجودش سرشار،

ولی عشقی بی توقع وبی نیاز،ساده تر ازیک صفــحه کاغذ

هیچ نپرسی؟!هیچ نخواهی؟!هیچ ندانی؟

!همواره بایدبمانی،منکه گفتم عاشقم بشـی همینه


comment نظرات ()
11قفس
نویسنده : یاشار - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠

میدانم که قفسی ساخته اند ازبدنت

قفسی با میله های پولادین

یارای پرکشیدن نداری

وچه ظالمانه به حبس ات کشیدند

ولی بازگل یاسم گفته بودم نگویم

می گویم هم از تو وبرای تو

بازهم مـــی خواهم ازتوبرای تو میگویم ومینویسم

تمام دست نوشته هایم را باچشـــــــــــمان قشنگت میخوانـــــــــی

بازهم همه خواسته ها وحـرف ها و احساسات دلم را اینگونه به تو گوشزد می کنم

وباجمله ای مبهم وبهانه ی مکررهمیشگی،درجوابم بسنده میکنی

                       ومراباهزارن سوال بی جواب وهزارتمنای بی پاسخ 

                                           به یک وعده دیگر بسنده میکنی

                                یه نظری به بیرون قفس ینداز وبین                     نشود روزی که خیلی دیرشود

                                  با آه وناله سوزان بیفتی به خاک مزارم


comment نظرات ()
کاش
نویسنده : یاشار - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

 

گاهی یک لبخند می شود اندازه همه خوشی های دنیا.
 گاهی برق یک نگاه از همه دارایی های دنیا ارزشمندتر است.
گاهی گرمی یک قلب که برای تو می تپد گرمای ظهر مرداد را به دل سرمای آذرهدیه می کند.
گاهی تکرار هزار باره دوستت دارم،شیرین ترین واژه تکراری دنیا می شود.
این روزها بیشتر از همه روزهای عمرم احساس خوشبختی می کنم..وقتی تو باشی همه دنیا در دستان من است.
چشمانت خورشیدی است که روزی هزار بار طلوع می کند..


comment نظرات ()
واحد درد چیست؟
نویسنده : یاشار - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

 واحد درد چیست؟

کمی ضرب و تقسیم و جمع و منها هست که باید حساب کنم

می خواهم  "چقدر"  اش را بگویم

می خواهم  "چقدر"  اش را بدانی!

 واحد درد شاید اشک باشد

اما بغض دردهایی که فرو خورده ام چه می شوند؟

نه اشک نمی تواند باشد،

 شاید درد را بتوان با عمق فریاد ها حساب کرد،

اما من و تو کی توانستیم همه ی دردهایمان را فریاد بزنیم بلند؟

پس فریاد های من همه ی دردهای من نیستند،

 واحد درد شاید تعداد سنگ هایی است که می اندازی،

یا چطور است تعداد شکستن ها را بشمارم،

یا حتی تکه ها را؟!

 واحد درد شاید تعداد همان لحظه هایی است که حس می کنم متوقف می شوم،

یا حسی دارم مثل انجماد، مثل خفگی، مثل سنگینی،

 واحد درد شاید چشم های من باشند وقتی

همه چیز را سیاه می بینند،

 شاید درد را بشود اندازه گرفت

مثل فاصله ی خانه ی ما تا خانه ی شما

که دور است!

 درد شاید حرف های تو باشد،

پس واژه های تو را بشمارم؟

 درد شاید همان آتشی باشد که می گویند به جان می افتد،

نمی دانم،

تو بگو واحد درد چیست؟

پس خود درد چیست؟

 درد شاید منم

شاید تو باشی،

 درد یعنی انسان،واحد درد شاید آدم های اطراف تو باشد،

                                                     چقدر اطراف ِ من شلوغ است!

 


comment نظرات ()
خاطرات تو
نویسنده : یاشار - ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

خاطره های تو نشسته تو خیالم!

بی تو من اسیر دست آرزو های محالم!

 یاد من نبودی اما.من به یاد تو شکستم!

 غیر تو که دوری از من.دل به هیچ کسی نبستم!

هم ترانه یاد من باش!

بی بهانه یاد من باش! وقت بیداری مهتاب.

عاشقانه یاد من باش!

 اگه باشی با نگاهت.میشه از حادثه رد شد!

میشه تو آتیش عشقت.

گر گرفتن بلد شد!

اگه دوری.اگه نیستی.نفس فریاد من باش!

تا ابد تا ته دنیا.تا همیشه یاد من باش


comment نظرات ()
باران
نویسنده : یاشار - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

بارانم تورا چگونه تفسیرکنم که قلم یارای گفتن از زیبائی های تو ندارد

باران تواز کوهساران پاک سرچشمه گرفتی ووقت بارش ات را بی صبرانه انتظار میکشم

بارانم توببارتا کویر سوزان عطش شده دل سیراب گردد

باران بارش تو شبنم وقطره هاتی عشق را روی گلبرگ های زندگی می افشاند

بارانم خود دیدی چه زیبا ودل انگیز میشود وقت آمدنت؟

باران وقتی در اندرون ابرهای درد وغم گرفتار می شوی فقط غرش رعدشنیده می شود

بارانم درپشت ابرو داخل ابر ماندن میدانی کویر خشک وسوزان را چه دلخراش است

باران ای رحمت الهی بردل عطش من همواره ببار

بارانم گاها که باکویربی آب وعلف در می افتی نمیدانم انتقام از کویراست یاازعقده دل خالی کردن؟

باران ! صدای رعد تو فرسنگ ها می رودوانکه نشوند کر است وناشنوا

بارانم ببار تا زندگی رویشی تازه بیابد


comment نظرات ()
پرسش وپاسخ
نویسنده : یاشار - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

      بزرگ ترین اشتباه؟ گفت :عاشق شدن

          گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت: شکست عشق

                گفتم بزرگترین درد؟ گفت : از چشم معشوق افتادن

                        گفتم بزرگترین غصه؟ گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

                              گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت : در عزای معشوق نشستن


comment نظرات ()
دل نوشته های نادیا
نویسنده : یاشار - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

خــــــرم آن روز کزین منزل ویران بروم
                     راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
                   من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
                   رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت
                        به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
                    با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی
                   تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
                   تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست
                   پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
                      همره کوکبه آصف دوران برو
م

 

 


comment نظرات ()
حرف های شبانه بارانم
نویسنده : یاشار - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠


گاهی وقت ها تو زندگی لازمه
که دل به دریا بزنی...
که هی فکر نکنی آب سرده یا گرمه ...
اگه برم خیس می شم سرما می خورم...
اگه جلو برم ممکنه زیر پام خالی بشه...
اگه گرداب بشه ممکنه بمیرم!
خوب بود اگه با پای خودت همه پستی ها و بلندی های کف دریا رو می شناختی!
اما مهم اینه
که حتی اگر بخوای هم نمی تونی !
می دونی ... کف دریا هیچ وقت یه شکل نمی مونه!
گذر موجها پستی ها رو بلندی می کنه... بلندی ها رو پستی !
پس موقع به آب زدن تردید نکن...
هی فکر نکن الان زیر پات چی می گذره ...
هی فکر نکن سردته...
و اینو بدون...
که درین غوغای موجها و بادها...
کسی زنده می مونه که پای تردید رو از کف دریا بکنه ...
و رسم شنا کردن ماهی ها رو یاد بگیره


comment نظرات ()
چشمان تو
نویسنده : یاشار - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

 میدونستی که چشات
شکل یه نقاشیه که
تو بچگی میشه کشید
میدونستی یا نه
میدونستی که توی

چشمای تو
رنگین کمونو میشه دید
چشاتو ازم گرفتی
منو تا
گریه رسوندی
میدونستی که چشامی
همه ی
آرزوهامی
میدونستی که همیشه
تو تموم لحظه هامی ت
و که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرم و نجیبه


comment نظرات ()
آخر خط
نویسنده : یاشار - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

گاها چنان از دنیا احساس سیری میکنم که مرگ را دوست دارم باآغوش گرم پذیرا باشم!

نه ! نه ! سیری بدان معنا نه که اینقدر شاد وخوش بودم سیر شدم نه! غم وغصه واندوه گاها اینقدر به این جسم نحیف فشار می آورد که تنها آرمیدن ابدی را راه چاره جسم خسته خود میبینم.

نشد! آنچه خواستم نشدونخواهد شد!!سرنوشت بد نوشت!چرا ؟ نمیدانم

به گفته آن مرد می افتم که میگفت کارگری سخت کوش که عمر خودرا با کارگری ومشقت ورنج ودردوانده سپری کرده وروز خوشی ندیده بود خواست صدقه ای دهد وقتی نوشته روی صندوق  صدقه را دید پشیمان شد از صدقه دادن ! آری روی صندوق نوشته بود صدقه دادن طول عمر را زیاد میکند.

ایکاش عرض زندگی با خوشی وشادی میگذشت طولش صدقه سرش

آری وقتی زندگی را با درد وانده ادامه می دهی همه قامت زیستن را اندوه میبینی طول عمر یعنی مرگ

زندگی تکراری ، افراد تکراری ، محیط تکراری ، افکار تکراری ! پس کی تغییری ؟دیگه عمری نمانده ! عمر به سرازیری تند خود رسیده است هرروز وهر ثانیه ودقیقه اش چه شتابان می گذرد انگار همین دیروز بود با کاپشن چرمی خود به دبستان می رفتم وروزهارا شمارش میکردم تاداداش بزرگم برگرده وبرام هدیه بیاره. دلم تنگه برای کلاس درس! انشاء نوشتن ها مشق نوشتن ها برای یواشکی خندیدن ها شیطونی کردن ها دلم تنگ شده برا کودکیم

نه گریه کردنم گریه هست نه خندیدنم خنده هست راستی هیچ یادم نمیاد کی خندیدم !

دل دادم وپیش خود گفتم این راهی ایست برا زنده بودن شاد بودن ودرحال هوای جوانی زیستن !

نمیدانستم این خود دردی ایست مازادبرآلامم اضافه هست بر دردهایم هرچند شیرین است ولی دردهجران ، دردتنها بودن درعین باهم بودن دردی ایست نگفتنی

مجبور به زندگی شدم مجبور به ادامه زندگی هستم

نمیدانم شایدم هم مرگ شیرین تر  وخلاصی از درد وغم های سنگین خواهد بود نمی دانم!

 


comment نظرات ()
فقط تو
نویسنده : یاشار - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

درظلمت شب روزی

مانند خورشیدی

وقتی غمگینم

میبخشی اوج شادی را

وقت گریان توخندانی

وقتی که تنهاییم

 تودر کنارم هستی
در اوج تنهایی
مانند دیواری
در انتهای راه
مانند هر راهی
در اوج نامردی
مانند یک مردی
در بی وفایی ها
اهل وفا هستی
در انتهای اشک
مانند یک مادر
در لحظه های غم
مانند یک کوهی
در هر زمان هستی

 


comment نظرات ()
رویای بوسه برلبهای تو
نویسنده : یاشار - ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

هرچه گفتم از عشق درونم

آن نیست که که من در سینه دارم

 مست ومدهوش لبای مستت شدم

بوسه خواهد آن لبهای ممنوعه

چه گویم که چرا اینگونه پریشانم

اری عشق تو مرازنده کرد

هیچ در عمق دو چشم خاموشم

راز این دیوانگی را خوانده ای

هیچ می دانی که من در قلب خویش

نقشی از عشق تو پنهان داشتم؟

هیچ می دانی کز این عشق پنهان

آتشی سوزنده بر جان داشتم؟

کز لبانت بوسه آسان میدهد

آری! اما بوسه از لب های تو

بر لبان مرده ام جان می دهد

هرگزم در سر نباشد فکر نام

این منم که اینسان تو را جویم به کام

خلوتی میخواهم و آغوش تو

خلوتی می خواهم و لب های جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر

ساغری از باده ی هستی دهم

بستری می خواهم از گلهای سرخ

تا در آن یک شب تو را مستی دهم

آه ای نازنین عشق بارانی من

از شرار بوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجام است و تو

صفحه ی کوتاهی از آن را خوانده ای

 


comment نظرات ()
مناجات با خدا
نویسنده : یاشار - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

 بار خدایا،اى آنکه درگاه تو آخرین مقصد حاجات است و تنها درنزد توست که به خواستها توان رسید.اى خداوندى که در برابرنعمتهایت بهایى نستانى.اى خداوندى که زلال عطایت را به منت تیره‏نگردانى.اى خداوندى که همگان به تو بى‏نیاز شوند و کس را از توبى‏نیازى نیست.اى خداوندى که همگان را به تو رغبت است و کس رارخ تافتن از تو میسر نیست.اى خداوندى که هر چه خواهندگان از توخواهند،خزاین نعمتت فنا نپذیرد.اى خداوندى که ناموس حکمتت راهیچ وسیله‏اى و سببى دگرگون نسازد.اى خداوندى که حاجت‏حاجتمندان از تو منقطع نشود.اى خداوندى که دعاى دعاکنندگانت به‏رنج نیفکند.به بى‏نیازى از آفریدگانت خود را ستوده‏اى و تو سزاوارى‏که از آنان بى‏نیازى گزینى.آفریدگانت را به نیازمندى وصف کرده‏اى وآنان را سزاست که به تو نیازمند باشند.پس هر که بخواهد نیازمندى‏خویش را به خواهش از درگاه تو رفع کند و گرد بینوایى از چهره خودبیفشاند،حاجت خود از جایى خواسته که بایدش خواست و به دریافت‏مقصود از راهى رفته است که بایدش رفت.

 


comment نظرات ()